أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

115

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) گرفتيم . مردى از عرب را دو جام زر به دست آمده بود فرياد مىكرد : كيست كه اين دو جام زرد را از من بگيرد و يك جام سفيد بدهد ؟ عرب ديگر دو جام ذهب را بگرفت و يك جام سيم در بها بداد . القصّه ، سعد وقّاص در مداين بنشست و خمس غنايم را به سوى عمر فرستاد و صورت حال را به دو مكتوب و عمرو بن معدى كرب را در آن كتاب ستوده آن مال و مكتوب را به صحبت عمرو روان داشت . چون [ عمرو ] به مدينه رسيد ، مكتوب سعد را برسانيد . عمر بن الخطّاب ( رضى ) ستايشى كه سعد وقّاص از عمرو بن معدى كرب نوشته بود مطالعه كرد و با عمرو گفت : سعد را چگونه گذاشتى و حال او با مردم چه سان بود ؟ گفت : هو لهم كالاب يجمع لهم الذرّة ، أعرابى فى نمرته ، أسد فى تامورته ، نبطىّ فى حبوته ، يقسّم بالسويّة و يعدل فى القضيّة و ينفر فى السريّة . يعنى ، لشكر را پدرى است كه كار معاش راست كند و در مقام و مكانت خود مضطرب نشود چنان كه اعرابى در كسوت خود ، شير در بيشهء خود ، و مرد نبطى ( 151 ) در حوزهء خود . غنايم را بالسّويّه بخش كند و حكم به عدل فرمايد و به قانون لشكر براند . عمر گفت : او بر تو ثنا مىنويسد و تو بر او ثنا مىخوانى . [ 61 ] [ 42 ب ] پس ، عمر در جواب سعد وقّاص نوشت : چند گاه در مداين مقام كن و به موضعى ديگر نرو و لشكرى كه أبو عبيده به مدد تو فرستاده بود بازگردان كه لشكر روم از جاى خود حركت كرده به حمص آمده و آنجا جمعيّت ساخته . در شهر مداين توقّف كن كه خبر از شام برسد . سعد بر حسب حكم خليفه در مداين مقام كرد و لشكر شام را باز گردانيد . و السّلام .

--> [ ( 61 ) ] ت : صحبت عمر بن خطّاب و عمرو بن معدى كرب را ندارد .